X
تبلیغات
مترادف و متضاد
 
زاویه دید
 


گیرم که هزار مصحف از بر داری

با آن چه کنی که نفس کافر داری؟

سر را به زمین چه می نهی بهر نماز؟

آن را به زمین بنه که بر سر داری!

(ابو سعید ابوالخیر)


---------------=-=-=-=-=-=-=-=---------------

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن

در برومندی ز رعد و برق و باد اندیشه کن

با نسیمی ، دفتر ایام بر هم می خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه  کن


---------------=-=-=-=-=-=-=-=---------------


چو دی رفت و فردا نیامد به دست

حساب از همین یک نفس کن که هست

(سعدی)

 


  نوشته شده در  ساعت 11:51  توسط جلال  | 
یه بنده خدایی هزار تومن به یه بنده خدایی قرض میده.

بعد از یک ماه بدهکار طلبکار را میبینه (یه دستی پشت کمرش میزنه) میگه: ما اون دو هزار تومنی که بهمون قرض دادی را یادمون نرفته ها!

دو ماه بعد میبینش دوباره میگه : فکر نکنی ما اون سه هزار تومن یادمون رفته ها؟ نه یادمونه.

طلبکاره میگه : یا آدم احمقیه که بدهیش یادش نمیاد یا داره هرماه هزارتومن بعنوان سود بهش اضافه می کنه!

به هر حال هر چی  بیشتر صبر کنم به نفع منه.

سه ماه بعد میبینش دوباره دستی پشت کمرش میزنه و میگه من همین روزا اون چهار هزارتومنت را پس میدم

...

خلاصه بدهکاره ماه ششم میگه : ما سرمون بره اون بدهی شش هزار تومنی را یادمون نمیره.

طلبکاره که دیگه خسته شده بود  دست بدهکار را گرفت و گفت: اون شش هزار تومن منو همین الان باید بدی.

مردم همه جمع شدن گفتند چی شده؟ گفت این مرد از من شش هزار تومن پول گرفته نمیده.

بدهکاره گفت: قسم می خوری که من ازت شش هزار تومن گرفتم؟

طلبکاره گفت: پنج هزار تومن که بود؟

بدهکار:قسم میخوری پنج هزار تومن بود؟

طلبکار: چهار هزار تومن که بود؟

بدهکار: قسم میخوری چهار هزار تومن بود؟

طلبکار:سه هزار تومن که بود؟

بدهکار: قسم می خوری سه هزار تومن بود؟

طلبکار: دو هزار تومن که بود؟

بدهکار: قسم می خوری که دو هزار تومن بود؟

طلبکار : بابا نخواستیم  هزار تومن که دیگه بود؟

مردم هم داشتند این منظره را میدیدند یه دفعه خندیدند و به طلبکاره گفتند برو دیوونه . تو انگار کلا یه تخته ات کمه .

  نوشته شده در  ساعت 20:16  توسط جلال  | 

شبي در فرودگاه زني منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او براي گذران وقت به كتابفروشي فرودگاه رفت ، كتابي گرفت و سپس پاكتي كلوچه خريد و در گوشه اي از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه كتاب بود كه ناگاه متوجه مرد كنار دستي اش شد كه بي هيچ شرم و حيايي يكي دو تا از كلوچه هاي پاكت را برداشت و شروع به خوردن كرد . زن براي جلوگيري از بروز ناراحتي مساله را ناديده گرفت . زن به مطالعه كتاب و خوردن هرازگاهي كلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه كرد . در همين حال دزد بي چشم و رو كلوچه پاكت او را خالي كرد . زن با گذشت لحظه به لحظه ، بيش از پيش خشمگين مي شد . او پيش خود انديشيد اگر من آدم خوبي نبودم بي هيچ شك و ترديدي چشمش را كبود كرده بودم ! با هر كلوچه اي كه زن از توي پاكت بر مي داشت ، مرد نيز برمي داشت . وقتي كه فقط يك كلوچه داخل پاكت مانده بود ، زن متحير مانده بود كه چه كند ، مرد با اينكه تبسمي بر چهره اش نقش بسته بود آخرين كلوچه را از پاكت برداشت و آن را نصف كرد . مرد در حالي كه نصف كلوچه را به طرف زن دراز مي كرد ، نصف ديگرش را در دهانش گذاشت و خورد . زن نصف كلوچه را از او قاپيد و پيش خود انديشيد :اوه ، اين مرد نه تنها ديوانه است بلكه بـي ادب هم تشريف دارند . عجب!حتي يك تشكر خشك و خالي هم نكرد. زن در طول عمرش به خاطر نداشت كه اين چنين ضد حالی خورده باشد ؛ به همين خاطر وقتي كه پرواز او را اعلام كردند ، از ته دل نفس راحتي كشيد . سپس وسايلش را جمع كرد و بي آنكه حتي نيم نگاهي به دزد نـمك نشناس بيفكند راه خود را گرفت و رفت .زن سوار هواپيما شد و در صندلي خود جاي گرفت . سپس دنبال كتابش گشت تا چند صفحه باقيمانده را به اتمام برساند . دستش را كه داخل كيفش برد از تعجب كم مانده بود بر جاي خود ميخكوب شود . پاكت كلوچه اش دست نخورده مقابل چشمانش بود !! زن با ياس و نااميدي نالان به خود گفت : پس پاكت كلوچه ها مال آن مرد بوده و من بودم كه از كلوچه هاي او ميخوردم ! ديگر براي عذرخواهي خيلي دير شده بود . حزن و اندوه سراپاي وجود زن را فرا گرفت و فهميد كه بـي ادب ،نـمك نشناس و دزد... .

                                                                                                                                

 

  نوشته شده در  ساعت 9:19  توسط جلال  | 

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت. پيرمرد چشمهايش را بست!
- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...
- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟ اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟
- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟
پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.
- اين يكي كه از همه بزرگتره شاههفقط يه خونه مي تونه حركت كنه ...

اين بغليش هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنهراست..چپ.. ضربدري...

خلاصه مهره اصلي همينه.. فهميدي؟
پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر
- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن…

اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟
- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن..

و اين رديف جلويي هم كه سربازها هستن… هشت تا !
- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ... هم از خودت دفاع كني..
ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟
پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:
پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!

  نوشته شده در  ساعت 5:36  توسط جلال  | 
 

     

زاویه دید :

مردي صبح از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده، شك كرد كه همسايه ش اونو دزديده باشه.براي همين تمام روز اونو زير نظر گرفت.
متوجه شد  همسايه ش در دزدي مهارت داره مثل يه دزد راه مي ره، مثل دزدي كه مي خواد چيزي را پنهون كنه پچ پچ مي كنه و.... 

اون قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خونه ش برگرده لباسش را عوض كنه و نزد قاضي بره و از او شكايت كنه.
اما همين كه وارد خونه شد تبرش راپيدا كرد.زنش آن را جابه جا كرده بود.مرد از خونه بيرون رفت و دوباره همسايه ش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميره ،حرف ميزنه و رفتار مي كنه...

   .......................... اینم بخونید ضرر نمی کنین ..........................

عاقبت کار خیر ! 

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت ازكنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد...

 

  نوشته شده در  ساعت 3:11  توسط جلال  | 

بابا فکر نمی کنین میون این سیاست بازار، همه مردم حوصله اینهمه شلوغی بحثهای انتخاباتی را ندارند؟

یکی هم پیدا نمی شه از یه جای دیگه بگه .

حالا این مطلب را که از خاطره های دوران تدریسم  در ابتدایی هست بخونین شاید به مذاقتون خوش اومد.

همیشه توکلاسهای ضمن خدمت تاکید میشد که کلاس باید دانش آموز محور باشه. یعنی از یکطرفه بودن آموزش مطالب درسی - که معمولا از معلم به طرف  دانش آموز سرازیره - به دوطرفه بودن این جریان و (حتی بالاتر از این) سنگین تر بودن ترازو به سمت دانش آموز منجر بشه .

یه روز وارد کلاس شدم یک لحظه نقشه ای بفکرم خطور کرد (که ای کاش نمی کرد)...

رو به بچه ها گفتم:امروز می خوام یکی یکی بیاین و جای من بشینید و درس بدید و خلاصه کلاس را دست بچه ها دادم. چند تا هدف دنبال می کردم.

1-وقتی دانش آموزی می رفت توقالب من سعی می کرد اون ذهنیتی که به من داره را نشون بده.

 2- بهشون نزدیک تر می شدم،چون اونا هم معلم میشدن.

3- کلاس از وضعیت همیشگی بیرون میومد و ...

بچه ها یکی یکی اومدند ومن پای تخته بودم و ازم سوالهای جورواجور می کردند تا اینکه نوبت به پهلوون رسید(با استاد پهلوان خودمان اشتباه نگیرید)...بخاطر هیکل درشتش تو مدرسه بهش می گفتن پهلوون .

با اخلاق تندی بهم گفت بیا رو صندلی کنارم بشین( انگار دل پری ازما داشت). درس "خانه کبری خانم" را آورد. گفت:بخون. من هم مثل خودش که سرش را می کرد تو کتاب تا تونستم رفتم توکتاب و خوندم خانه کبری "آغا" . . . .

این سه نقطه تو اغما بودم .

پلک نزده بودم که چشاتون روز بد نبینه چنان با دستای پهلوونیش نواخت پشت کله ما که با دماغ مبارک رو میز ولو شدیم...

بچه ها مونده بودند بخندند یا ... ولی من رو خودم نیاوردم و سریع جمعش کردم و 3ش رو گرفتم هرچند از 3 هم بالاتر بود...

گمونم آیه(لایکلف الله نفسا الا وسعها) به این جریان بی ربط نباشه.

خلاصه حواستون باشه با هر کی به اسم پهلوونه در نیفتین که روزگاری بهتر از من پیدا نمی کنین .

  نوشته شده در  ساعت 9:9  توسط جلال  | 

منبع:ذهن پریشان

حکایت است در زمانی نه چندان دور عالمی می زیسته که تمامی خصائل در وی به وفور و رذائل در وی کور بودی.

روزی از ایام فرزند خویش را اجابت همی کرد(به پیش خود فرا خواند) و از او همی پرسید"تورا در آینده چه شود؟" (هدفت از زندگی چیست؟به دنبال چه هستی؟)

فرزند از این پرسش پدر کمی به فکر فرو همی رفت و نزد خویش گفت: پدرم عمری است در انجام فرائض و تدریس و نگارش  و... در تمامی ولایات شهره ی خاص و عام است. لذا ندا در داد:"پدر جان من تمامی تلاشم این است که روزی همچون شما باشم"

پدر که از این گفته فرزند به ستوه آمده بود با دو دست فرتوت خویش چنان بر سر فرزند مردود خویش کوفت که نقش بر زمین گشت!

پدر بعد از شیون از دست پروریده ی  خویش گفت:"مرا که می بینی خواسته ام روزی همانند امام جعفر صادق(ع) باشم و شدم این! ...

حال اگر هدفت من باشم ، تو دیگر که خواهی شد؟!!!!!؟...

...

  نوشته شده در  ساعت 12:22  توسط جلال  | 

 

پشت صحنه رل مشاور .

بعضی چیزها فی نفسه خوب هستند ولی در عمل عوامل متعددی بروی آن اثر منفی می گذارد بطوریکه این عوامل آن موضوع را از راه اصلی وپیش بینی شده منحرف می سازد.

مشاوره خوبست ولی بعضی از مشاورین و مدیران با سردرگمی و ناخواسته باعث تزلزل جایگاه  آن  در اذهان عمومی شده اند.

حتی( شنیدم) بخشنامه ای به رویت یکی از همکاران رسیده بود  که در آن  تاکید شده بود مشاورین نباید نمره دانش آموزان را در درس برنامه ریزی  کمتر از 15 لحاظ کنند .این در صورتیست که تنها سلاح و بهانه اولیه مشاور جهت ارتباط برقرار کردن با دانش آموزان همین کتاب برنامه ریزی ست . اگر این عامل ارتباط– یعنی نیاز دانش آموز به نمره این کتاب –را از بین ببرند کار مشاوره سخت تر می شود و این در حالیست که در بیشتر مدارس مشاوره (در دفتر مدرسه) موضوع فکاهی و شوخی دبیران بین زنگ استراحت  قرار گرفته .یکی از عوامل این جریان (کیفی بودن فعالیت مشاوران) است. یعنی نمی توان با یک روش صحیح و دقیق اندازه گیری فعالیت مشاور را به کمیت رساند و ارزیابی درستی از کار او ارائه داد.

اگر دانش آموزی  جواز ورود به دانشگاههای سراسری را بگیرد ، دبیران و معلمین دروس خصوصی وی مورد نظر هستند و لی خدا نکند یک مساله پیش پا افتاده ویا مشکل خاصی دامنگیر دانش آموزی شود. آنوقت ست که تیر پیکان توجه و هدف ، مشاور نگون بخت است که "همه این مشکلات به مشاور برمی گردد " . انگار فقط مشاوره را برای حل و رفع درگیری و نزاع در مدرسه می شناسند. البته این مشکل تقریبا تمامی مدارس است و خواهشا جانبدارانه به این مسائل ننگرید.

(منصف باشید و واقعیت را بپذیرید).

 

  نوشته شده در  ساعت 12:46  توسط جلال  | 

  نوشته شده در  ساعت 9:15  توسط جلال 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM